تبليغاتX
تنفس آرامی که می رفت و می ماند

تنفس آرامی که می رفت و می ماند

عنوان

یادت بیاید آن موقع که ما نبودیم آن موقع که واژه ات تکراری بود دلم می گرفت برای هیچ و پوچ یادم می آید اولش آنقدر تو را تکرار می کردم تا واقعی تر شوی تا بیایی تا دسته ی خشکیده تنیده ی جوهر خشک نشدنی احساس را باز نمناک کنی از اشکی که به چشمانمان یخ زده بود دل سردمان را ببری بسوزانی و دوباره درد جدید را بفهمیم.
 این زندگی دردناک است از آن روزی که اولین نگاه را حرام کردیم آن روز که زنگ زدیم زیر باران و رطوبت ترس و کسی جوابمان را نداد از آن دومین روز که برای تولد دوستانمان هدیه آوردیم و زیر شیشه ی بهار و چند اسم چرت و پرت نگاهمان کردیم، زندگی دردناک است از روزی که خشکمان زد و تا روزی که بسوزیم .... هنوز ذغال خوب دوستیهایمان زرد نشده بود که رنگ آبی هوا را بوییدیم. ما یک زوج عجیبیم این روزگار عجیب است که نمی آید و زود انتظار دارد برود.
یادت می آید آیا این شب سوخته را آن شب سوخته را؟
غبار ناگهان آرام آمد دست او را گرفت صدای او خفه شد و جسمش متلاشی شد و درد گرفت زیاد رفت زیاد ماند کم بود و زیاد می خواست و تنها شد و باد وزید و صدایم کرد و بغضش ماند و آرام شد و گلویش درد گرفت و قرص خورد و قرص خورد و قرص خورد تا دلش پیچید و مرد و زنده شد و آخرش هم هیچ.
یک چیز خوب.می شود.
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم تیر 1390ساعت 1:5  توسط امیرحسین عاکفیان  | 

من هر دو طرف همه ی بحثها بوده ام  با همه بحث کرده ام آنقدر که بخواهند مرا بزنند.
من یک بازنده ام.
چون هنوز احساس نیازمی کنم.
من نمردم، زنده ام قوی و محکم و انگار دارم هنوز راه می روم.
اما حیف.
مقصد آنجا نیست مقصد هیچ جا نیست

مقصد تو بودی که گذشتی.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت 0:7  توسط امیرحسین عاکفیان  | 

وقتی تو
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1390ساعت 0:50  توسط امیرحسین عاکفیان  | 

می گویم انگار که دارم بد پوست می اندازم. آنقدر بد که شاید آخرش محو شوم.
چیزی برای نوشتن و گفتن برایم نمانده، آنقدر که تکرارهایم هم ته کشیده. دلم برای خودم می سوزد دلم برای همه می سوزد دلم برای کاغذهای نیمه تمامم می سوزد که تمام نمی شوند.
آرزوهایم هم تمام شد. هر چه می خواستم خواستم هرچه گفتم باور نکرد خیابانش را جمع کرد و رفت شهری دیگر و اینجا شد بیابان دوباره و من نمی دانستم که خداحافظی یعنی چه هر چه می رفت صدای صحبتم توی باد محو می شد زمان می گذشت و من توی سه چهار دیواریم می نشستم و به او فکر می کردم می گفتند ممکن است آخری نباشد اما من دلم به معجزه ای خوش بود که ده سال پیش دیده بودم و داشت حتی فکرش هم محو می شد برای خودم استدلالهای عجیب می بافتم و نمی فهمیدم که چه و هنوز هم نمی فهمم.
من تسلیم شدم به عبورش و باورم شد که همین هست که هست و هست و هست. دلم خوش شد به رودخانه ها و ماشینها و فکر ها دلم باز سوخت برای خودم که تنها شده بودم وسط شهر وسط چهارراه وسط خیال.
چهره ی عبوسش هنوز توی خاطرم هست وقتی مرا می دید قیافه اش را جوری می کرد انگار چیز ترشی خورده باشد .. من به تلخ هم راضی بودم حتی. خلاصه ماجرای ما دو سه نفر از امکان گذشت و با احساس رسید حداقل برای من که اینطور بود و این شد خواب و خیال و فقط روزها برایم ماند برای خودم. تا وقتی که ناگهان رفت .

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390ساعت 0:19  توسط امیرحسین عاکفیان  | 

من همین امشب و توی همین لحظه ها نگاه جدیدی نسبت به زندگی پیدا کردم .. . . . . زندگی یعنی عشق یعنی رنگ عجیب چشم بعضی از آدمها یعنی بتونی تو اوج تنهایی بری جلوی آینه یه کلاه قشنگ بزاری سرت و به رنگ چشمات نگاه کنی یعنی توی اوج نا امیدی چشمهات کلی تجربه پیدا کنی و شاید یه عینک قشنگ که کلی ارزون تر از قیمتش خریدی رو بزنی به چشمات و برای خودت بزرگترین چشمک رو بزنی.... زندگی یعنی اون لحظه ای که صدای پیانو میاد و تنت یخ می زنه می ری برای خودت نسکافه درست می کنی و تولد خودتو به خودت تبریک می گی... آخر زندگی یه لبخنده که به دوستت می زنی و از ساده ترین لحظه ها ساده ترین برداشتها رو می کنی... بزاری موج روی صورتت این ور و اون ور بره ... زندگی یعنی آروم بودن یعنی کمی فکر کردن و بیشتر حس کردن ... یعنی اون قدر حس کنی تا همه چیز منطقی به نظر بیاد ..... اگه نشدم چه بهتر :)

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390ساعت 2:32  توسط امیرحسین عاکفیان  | 

می خواهم بروم طعم تنهایی را بچشم.....
امروز درست دیروز تولد بیست و یک سالگی ام است.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390ساعت 11:9  توسط امیرحسین عاکفیان  | 

باد

موهای نازنین باد روی صورتش می رقصید، همه را جمع کرد و بست. دستی به صورتش کشید، دستی به موهایش کشید و محو شد.
به همین سادگی.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم بهمن 1389ساعت 22:17  توسط امیرحسین عاکفیان  | 

چند خط

من به تو نیاز دارم. من به مرگ تو نیاز دارم. تو همان هوای خستگی های منی. تو دیوار مخروبه آخر منی. تو اگر نباشی همه سقوط می کنند. تو اگر نباشی دلم می میرد.
این همه گرد غبار راه می اندازی برای یک خط؟ تو دلت موسیقی می خواهد، هزار موسیقی جورواجور. تو سرت همه جا می رود، دلت اما خاک می شود همین یک جا، نه همین چند جا. تو دلت مسموم است. تو دلت سنگ شده اما نرم و شکل هرکس پذیر. تو دلت تنگ است تو دلت مسموم است.
اینجا که رسیدم آخر خط است، ته پایان است، اول بد بختی است. اگر صد روز بمانم کسی چیزی نمی گوید، کسی حرفی نمی زند، همه نگاه هم نمی کنند، همه پشت کردند، چند نفر این ور خط چند نفر هم آن ور. دلم می گیرد ساز محلی میزنم، شعر محلی می خوانم. می خواهم همه را جمع جمع کنم. می خواهم دلم را بفروشم.

همه می مانند، تو می روی.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم بهمن 1389ساعت 22:12  توسط امیرحسین عاکفیان  | 

برای کی

هوا که سرد می شود، برف که نمی بارد
این وضعیت ماست

می گویند که این از اثرات گلخانه ای درد است

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم بهمن 1389ساعت 20:58  توسط امیرحسین عاکفیان  | 

برای تو

زندگی داستان عجیبی دارد
نازنین که نه

زندگی این نیست؛
هرچه نعره می زنیم
صدایمان می میرد
زندگی
می ماند
هرچه بنوشیم
دود می شود
و فقط طعم تلخ تجربه است که می ماند و می پوسد و می گندد
  می میریم
شاید که می میرد اتفاق
میشود خاطره
طعم شور دوست داشتنی هایت

بیا تو بمان.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم بهمن 1389ساعت 20:52  توسط امیرحسین عاکفیان  |